ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

شهرزاد يا نقطه‌ي تلاقي معرفت و اخلاق

از نشریه آتش شماره 56

آسيه فرزاد



شهرزاد يا نقطهي تلاقي معرفت و اخلاق

نوشتهاي که در زير ميآيد نقدي است بر سريال شهرزاد. اما پيش از آن بايد بنويسم که اين نوشته، نقد چهچيزهايي نيست و نقد چهچيزي است. در اين نقد، قرار نيست به اين پرداخته شود که چهقدر وجه تاريخي اين سريال ضعيف است و چگونه با اشاراتي گذرا و فيلترشده و ناقص و بعضا نادرست به ماجراي 28 مرداد 1332 ميپردازد. اين نوشته، نقدي بر نقاط قوت و ضعف فيلمنامه، بازيها، گريمها و صحنهآرايي هم نيست. به "ذهنيت" امروزي آدمهاي 65 سال پيش اين سريال هم اشاره نخواهد کرد. قصد هم ندارد از صحنههاي بهشدت آبکي زد و خوردها و بخشهاي کانگستري سريال ايراد بگيرد. کاري هم به ماجراها و عوامل پشت صحنه و پيش صحنه ندارد. اين نوشته ميخواهد به اين پرسش بپردازد که چرا اين سريال به يک سريال محبوب در ايران بدل شده، آن هم در هنگامهي بازار گرم انواع و اقسام سريالهاي امريکايي، ترکي و آمريکاي لاتين و... و آن هم باتوجه بهاينکه از مداري غير از صدا و سيماي جمهوري اسلامي به مخاطب عرضه شده است. پس اجازه بدهيد جملهي ابتدايي اين پاراگراف را تصحيح کنم: نوشتهاي که در زير ميآيد، نقدي است بر مخاطبان سريال شهرزاد.
***
با ديدن همان چند قسمت اول سريال شهرزاد، احساس کردم که با مضموني آشنا روبهرو هستم. احساس کردم که ورژن جديدي از سريال "پس از باران" يا "پدرسالار" يا "ستايش" يا... را ميبينم که همگي در زمان پخش خود، سريالهايي بسيار محبوب بودهاند. تمام اين سريالها بر محور شخصيت ضد قهرماني ميچرخد ("بزرگآقا"ها، "اسداللهخان"ها، "حشمت"ها،...) که در مورد حيات و ممات باقي شخصيتهاي داستان تصميم ميگيرد. تمام کنشها و رفتارهاي قهرمانها و ديگر شخصيتهاي اين سريالها تنها واکنشي است به خواستههاي خودخواهانه، غير منطقي، بعضا غير انساني و آزمندانهي اين ضدقهرمانها.
پس محبوبيت سريال شهرزاد نبايد باعث تعجب شود، چراکه موفقيت و محبوبيت ايندست سريالها ازقبل در بين مخاطبان ايراني تضمين شده است. ولي سوال اينجاست: چرا مردم، اينچنين، جذب اين نوع روايت ميشوند؟
به سريال شهرزاد برگرديم، ملودرامي که ظاهرا از دو بخش عاشقانه و تاريخي تشکيل شده است. در نقدهاي زيادي که بر اين سريال نوشتهاند، درنهايت آن را به وقايع جنبش سبز پيوند زدهاند و به اين نتيجه رسيدهاند که اين سريالي است سياسي که ناظر به شرايط سياسي حال حاضر جامعهي ايران نيز است[1]. پرسش اما اين نيست که آيا سازندگان اين سريال، قصد ساخت سريالي سياسي را داشتهاند يا نه. درهرحال، هر اثر هنري و ادبي در سطحي و بهشکلي، توليد و بازتوليدکنندهي ايدئولوژياي است که درنهايت، بياني سياسي مييابد. اما نکتهي اصلي يا درواقع، قلب ماجرا در سريال شهرزاد اين است که وجه سياسي را نبايد در بخش تاريخي سريال جستوجو کرد، بلکه در بخش عاشقانه بايد جست که بيانگر روابط اجتماعي جامعه است. يعني در رابطهي بزرگآقا با شهرزاد، قباد، فرهاد و باقي شخصيتها. اينجا، همانجايي است که ذهنيت سياسي-ايدئولوژيک-اپيستمولوژيک مردم ايران را ميتوان ديد و شناخت. همانجاييکه به ما ميگويد چرا ايندست سريالها چنين، محبوب مردم ايران است.
رابطهي شخصيتهاي سريال با بزرگآقا، بيان رابطهي مردم است با قدرت (سيستم). در شهرزاد، بزرگآقا به همه ستم ميکند ( حتي به دخترش شيرين که ظاهرا بسيار دوستش دارد) همه را به بازيچههاي فرمانبري تبديل کرده که بايد بي چون و چرا از او اطاعت کنند. خودخواه و حريص و آزمند است. و تمام شخصيتهاي داستان اگرچه دلايلي براي تنفر از او دارند درنهايت بهتمام خواستههاي او گردن مينهند. دلايل، هم منطقي است: يکي ميخواهد جان عزيزي را نجات دهد، ديگري منفعت دارد، ديگري ترس از جان دارد، آن ديگري حمايت و عاطفه ميخواهد، يکي بهدنبال وارث است، آن يکي ميراث ميخواهد و همگي، احساس عجز دارند در مقابل قدرت بزرگآقا... همه، دلايل دارند... و تمام اين دلايل در پيچيدگيهاي وقايع و حوادثي که اتفاق ميافتند، آنچنان منطقي هستند که کسي نميتواند از اين انفعال و بر اين عجز خرده بگيرد.
مخاطبان اما اين نوع روايت را دوست دارند، چون بيانگر و توجيهکنندهي وضعيت خودشان در جهان واقعي است. مردمي که ستم اين سيستم را ميبينند ( و نه فقط ميبينند که با گوشت و پوست خود احساس ميکنند) اگر براي تغيير وضعيت موجود حرکت نکنند بايد به نوعي توجيهي براي بيعملي و تحمل وضع موجود داشته باشند. توجيه مردم، خود را در پذيرش نقش قرباني بيان ميکند: اينکه سيستم، بسيار قدرتمند است و آنها ضعيف و قرباني حرص و آز عدهاي تشنهي قدرت و ثروت. براي همين است که حتي در اين سريال بين فرهاد ( روشنفکر بهاصلاح معترض و تاحدي شورشي) و قباد ( قرباني صرف بزرگآقا) همدلي و همراهي بيشتري از طرف مخاطبان، نسبت به قباد وجود دارد[2]. مخاطب، خودش را با قباد همذاتپنداري ميکند. فرهاد، روشنفکر حوصلهسربر ميشود. حالا گيرم که اين موضوع، خودش را در اين پوشش پنهان ميکند که مثلا قباد بهتر از فرهاد بازي ميکند. ( که اگر اين دليل واقعي است، پس بزرگآقا بايد شخصيت محبوب سريال باشد چون بهترين بازي را اوست که بهنمايش ميگذارد). [3] درنتيجه، اين نوع سريالها کارکرد ايدئولوژيک هم براي توليدکننده و هم براي مخاطب دارد: مخاطبان، ايندست سريالها را دوست دارند چراکه خود را در آن ميبينند و در بحران حاصل از تلاقي آگاهي و اخلاق (اين که مورد ستم قرار ميگيرند و اينکه بايد عليه آن کاري کنند) تسلاي خاطري مييابند. توليدکننده ( سيستم حاکم) هم براي بقاي خود، نيازمنداينگونه تفکر در سطح جامعه است.
اينگونه است که سريال شهرزاد که قرار است بهاصطلاح با کدهاي حکومتي نخواند ( چراکه حتي مجوز پخش از  تلويزيون ايران را نميگيرد و مجبور است که از کانال شبکهي پخش خانگي توزيع شود) در کنه و اساس، تمام کدهاي سيستم را نه فقط رعايت ميکند که به توليد و بازتوليد آن ميپردازد. درحاليکه، عدهاي از منتقدان از نقش متفاوت زنان در اين سريال صحبت ميکنند و شهرزاد قرار است نمايندهي زن مدرن و متفاوت باشد، اما درحقيقت، شهرزاد همان زن مورد علاقهي سيستم است. عصيانگري شهرزاد هرگز از حد "اعتراضات" بهسبک رانندههاي تاکسي در ايران فراتر نميرود. درست مثل رانندههاي تاکسي و مسافرانش است که در مسيري به افشاگري از سيستم ميپردازند و گاهي هم فحشي نثار گردانندگان آن ميکنند و درنهايت، وقتي از ماشين پياده ميشوند، در چهارچوب و درست با قواعد همان سيستمي بازي ميکنند که قبلا غرغري در مورد آن کردهاند. شورشگري شهرزاد هم از ايندست است. او همان مدل ايدهآل سيستم است: زن زيبا و دلربا براي همسر، مادر فداکار، شهروند تحصيلکرده و مؤدب، فرزند خوب و درنهايت و با تمام به اصطلاح اعتراضاتش رعيت مطيع بزرگآقا. شهرزاد نه فقط به ازدواج زورکي با قباد تن ميدهد که پس از ازدواج هم تمام تلاشش را ميکند که زن زندگي باشد و حتي با نارضايتي و اندوه، مجبور به طلاق ميشود. عاشق دل شکستهاي است که بعد از ازدواج از شوهرش تمکين ميکند، فکر معشوق را از سر دور ميکند و به ساختن کانون خانوادگياش همت ميگذارد. زني که مدرن بودنش در مدل پوشش خلاصه ميشود و تحصيلاتش. وگرنه، کجا از چهارچوب عرف و قانون و شرع گامي اينطرفتر ميگذارد؟ ديگر زنان سريال هم که يا در حال وساطتگري بين همسران و فرزندانشان هستند و يا مشغول گريه و زاري. در اين ميان، تنها آذر داستان متفاوتي دارد: تنها زن سياسي و شورشي داستان است که بهمحيلانهترين شکل، سرنوشتش تصوير ميشود. او که بيوهي معلم چپي است به نام صمد [4] و از او فرزندي دارد، بهدليل غم نان تن به ازدواج با جاهل معرکهگيري ميدهد ( چراکه سياست که آب و نان نميشود!) و بعد از مرگ او هم بازيچهي دست حزب سياسياش. تا درنهايت و بعد از اينکه در هنگام فرار از مرز، فرزندش را از دست ميدهد ( که بيانگر اين است که تاچهاندازه در وظيفهي مقدس مادريش کوتاهي کرده، چراکه خود را غرق در بازي "کثيف" سياست کرده) در سلول زندان خودکشي ميکند. نه! اين زن، هرگز نميتواند الگو باشد حتي اگر ترحم و اندوه را هم برانگيزد. آذر، حتي نقش قرباني را هم بازي نکرده که مردم با او احساس همدلي کنند. او لگدزده و خب بايد پاي عواقبش باشد.
سريال شهرزاد، نه فقط سريالي است که کدهاي حکومتي را رعايت کرده و ايدئولوژي حاکم را توليد و بازتوليد کرده که حتي به رذيلانهترين سبک به دفاع از آن هم ميپردازد. اگرچه ظاهر قضيه اين است که شخصيتهاي داستان را عميق توصيف کرده و به بيان يکطرف نپرداخته و شخصيتها را سياه و سفيد نمايش نداده، اما درواقع امر بهدنبال چيزي ديگري است. تمام شخصيتها، حتي ضد قهرمانان و شخصيتهاي بهاصطلاح بد، براي کارهاي خودشان دلايلي دارند و تقريبا در تمام موارد، دلايل قابل قبول. اکرم، خدمتکار دسيسهچين و توطئهگر، براي رفتارهاي غلطش توجيه دارد: زني از حاشيهترين و بدبختترين اقشار جامعه که قصد نجات مادر و خواهرانش را از فلاکت موجود دارد و در همين راستا از دست زدن به هيچ رفتار بيشرفانهاي ابا ندارد. اينکه سريال، زمانهايي را به نمايش وضعيت خانوادگي او اختصاص ميدهد، کارکرد خود را دارد: مخاطب نميتواند کينهاي از اکرم به دل بگيرد. نوعي ترحم در قلب مخاطب نسبت به اکرم بهوجود ميآيد. گويي، وضعيت موجود ميتواند توجيهکنندهي خيانتها و دروغها باشد. حتي بزرگآقا هم منطق و دلايلي براي انجام کارهايش دارد. اعمالش از پس بيخردي و شيطان صفتي نيست. دلايل خود را دارند. جاييکه شهرزاد از او دليل ميخواهد که چرا در بين اينهمه دختر در شهر، بزرگآقا انگشت روي او گذاشته، ميگويد: "من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست، تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني" با اين تفاسير، سيستم هم براي کارهاي بهظاهر بيمنطق و ستمگرانهاش دليل دارد: تمام جنايتها، جنگافروزيها، خونريزيها، ستمها، سرکوبها و... براي همه، دلايلي وجود دارد ولابد، مشکل فقط اين است که "غير ندانست". نتيجهي اين تفکر از پيش مشخص است: براي فهميدن ( و صد البته پذيرش) رفتار بزرگآقاها و اکرمها بايد آن را در بافت و بستر ظهور آن مورد بررسي قرار داد. آيا اين تفکر، نتيجهي ديگري جز آشتي دادن حسي و عاطفي ستمگر و ستمديده دارد؟
سريال شهرزاد، بين مخاطبانش موفق بود. نه براي اينکه قصهي پيچيده و تو در تويي دارد و نه براي اينکه بازيهاي قوي دارد... مخاطبان، شهرزاد را دوست دارند چون با موقعيت و شخصيتهاي داستان، همذاتپنداري ميکنند و خود را در آن مييابند. سريال شهرزاد، بيان ايدئولوژي و تسلاي ايدئولوژيک مخاطبان است. مخاطبان، سريال را دوست دارند چراکه «شهرزاد قصهگو» در بحران حاصل از تلاقي بين آگاهي و اخلاق، آنها را به خواب خرگوشي دعوت ميکند. n


يادداشتها:
1- نگاه کنید به نقد بیبیسی فارسی بر سریال شهرزاد
 http://www.bbc.com/persian/arts/2015/12/151201_l10_pfb_shahrzad
2- برای نمونه، نگاه کنید به نظرات کاربران این سایت
http://www.salamcinama.ir/series/343/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF
3-  باب آواکیان، تئوریسن و رهبر کمونیست در جایی به این نکته در سطح بالاتری اشاره میکند. او در مورد رابطهی  سوژهی آگاه و عمل مینویسید کهنقطهای است که اخلاقیات و اپیستمولوژی با هم تلاقی میکند. بعدازاینکه انسان، جهان واقعی اطرافش را شناخت باید از خود بپرسید که حالا با این آگاهی میخواهد چهکار کند؟ میخواهد این آگاهی را برای تغییر وضعیت بهکار ببندد یا خیر؟ این، نقطهی تلاقی اخلاق و اپیستمولوژی است.”
4- که میتواند اشارهای باشد به صمد بهرنگی









هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر