ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

شلاق، پایان توهم است

از نشریه آتش شماره 56

شلاق، پایان توهم است


سلين شکوهي

به خشم غرورآفرين و مقاومت افشاگرانهي 17 کارگر معدن طلاي آقدره
حالا، همه ميدانند. تصوير سرخ تازيانه بر پشت خميدهات، چُرت خيليها را پاره کرده است. آدمهايي که قرنهاست با تازيانه خو کردهاند. با تازيانه زاده‌‌شدهاند، در سايهي چرکين تقدساش قد کشيدند و با رقص خونآلودش بر تن خستهشان، بهشت بزرگان را بر بالاي جهنم خود ساختند. حالا، همه ميدانند. مبارزهاي هست. عريان، چون گُردهي خونآلود و فرياد بريدهات از درد.
مبارزهاي ميان آنکه جانش بر لب رسيده. بهتنگ آمده. امروزش تباه شده و آيندهاش به حراج رفته است. بين آنکه حق سير شدن ندارد؛ آن هم نه با نان مفت و پول نفت. حق ندارد سير شود حتي بهبهاي خون و عرقي که زير خروارها خاک ميريزد. حق ندارد بپرسد چرا کار ندارد؟ چرا بيمارستان ندارد؟ چرا خانه و مدرسه ندارد؟ چرا زبان ندارد؟ حق ندارد بپرسد اين کيست که دربرابرش ايستاده؟ آنکه با زهرخند طلايياش تازيانهي تأديب ميخواهد. و آنکه تازيانه بهکف با صورتي کريه، حکم ارشاد الهي را  با تسمههايي بهقدمت تاريخ بر زندگياش جاري ميکند.
خميني که آمد، خيليها نميدانستند چه اتفاقي دارد ميافتد. در ميانهي نبردي که بخشي از آن داشت براي آينده  و رهايي همه ميرزميد، ناگهان خواست و شعار رهايي زحمتکشان و ستمديدگان جهان تبديل شد به «رستگاري»  مستضعفين و گودنشينها و  ضرورت سير کردن «شکمها» تبديل شد به ضرورت تزکيهي «روح»! همان نظام ستم و استثمار سابق حفظ و با دين، ترکيب شد که آن را هولناکتر از قبل کرد. اندک نيروهاي آگاه جامعه با همهي توان در برابر ضد انقلاب اسلامي ايستادند و صورت کريه و صورتک دروغين رأفت اسلامياش را رسوا کردند؛ اما زمان برد تا جامعه در اعماق خود حقيقت را دريابد. مذهب و ارتجاع از چشمهي ناآگاهي و رنج تودهها نوشيد و فربه شد و دور جديدي از روابط استثمار و ستم را به سود سرمايهداري تضمين کرد.
«انقلاب اسلامي» که درواقع، ضد انقلاب غريبي بوده است؛ پاسخي ارتجاعي بود به بحرانهاي جامعهي سلطنتزده و امپرياليستزدهي ايران. اسلامگرايان، نيروي سياسي برآمده از جامعهي مدرن  سرمايهداري بودند که زير رهبري خميني به اعماق تاريخ چنگ انداختند تا هم خودشان را به قدرت برسانند و هم با گلابپاشي اسلامي، بوي گند روابط قدرت و تمايزات طبقاتي پوسيده و اتصال به نظام جهاني سرمايهداري را موقتا خنثي کنند. 
انسان، حق حيات ندارد چراکه مالکيت، تنها از آن خداست. زن، موجودي که مذهب بر پايهي بهبند کشيدن او استوار شده. کارگران و معلمان و همهي کساني که در توليد ثروت اجتماعي نقش آفرينند، حقي ندارند تا بخواهند از آن دفاع کنند. کسي حق ندارد خارج از قواعد شريعت فکر کند، بنويسد، حرف بزند يا حتي بخنندد و عاشق شود. اينجا، طبيعت هم هر روز شلاق ميخورد. خشکسالي، قحطي، مرگ و مير حيوانات، آلودگي صنعتي و شيميايي و هزاران بلاي الهي ديگر هر ثانيه نفسش را تنگتر کرده است.
همهي اين فجايع، درون سياستي رخ ميدهد که به ما ميآموزد پاسخ دردها و بيچارگيهايمان را نه در عمق واقعيت موجود و اين دولت و اين نظام اقتصادي و اجتماعي، بلکه در سطحيترين شکلش هميشه نتيجهي کارهاي دشمن بدانيم از جنس ديگر، از زبان و مليت ديگر، از دين و مذهب ديگر.
حالا بعد از نرمش قهرمانانهشان جلو ارباب بزرگتر، لازم است که نوک همهي کساني که خيال روزهاي بهتر ميبينند را بچينند. گشت ارشاد توي خيابان، اسيد پاشيده بر صورت زنان، شانههاي خم کارگران، درماندگي و تنگدستي معلمان، بيکاري، فقر و فلاکت جوانان، بيحقي، محروميت، آوارگي مليتهايي که سالهاست زباني براي بيان دردهايشان ندارند. زندان، شکنجه و اعدام براي هر صدا که يادش برود که روبهروي چهکسي ايستاده است. سرمايه، جهان را ميبلعد و براي اين کار، هيولاهاي مختلفي را اجير کرده است. اما هيولاي دولت و نظام جمهوري اسلامي با همهي مانور قدرتي که ميدهد، اوضاعش هيچ خوب نيست. 
تصوير کتف شلاقخوردهي کارگران آقدره، ديروز و امروز و فرداي همهي آناني است که در چنبر اين نظام سرمايهداري اسلامگرا گرفتار آمدهاند و بايد عليه آن تا آخر بشورند، بدون آنکه خسته شوند. شلاق، پايان توهم است. پايان توهمي 38 ساله که رهايي دروغين را اميد بسته بود. پايان توهمي که ميانديشد، رهايي بدون آگاهي، بدون علم به آنچيزي که احاطهمان کرده است و بدون مبارزهاي خونين در برابر همهي آناني که از روابط ستمگرانه ارتزاق ميکنند، ممکن است. توهمي که ميانديشد، کليد بهشت بزرگان ميتواند دربهاي جهنم بردگان را بگشايد. مبارزهاي هست در همهي جبهههاي شناختهشدهي علمي، ايدئولوژيک سياسي و طبقاتياش. مقاومت، کافي نيست. بايد جهان ديگري ساخت. آواي خشمناک درد با بارش هربارهي تازيانه، فرياد رسايي است که جهاني نو طلب ميکند. اين خشم بريدهبريده، اين خون دلمهبسته، اين نگاه سرخ، آبستن جهان بزرگي است اين درد، تازه نيست و کهنه نخواهد شد، اگر آن را به روزني براي درخشش طلايي افقهاي نو بدل نکنيم. n


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر